تبليغاتX
تنها در طلوع خورشید

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه…

راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد…

نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…

اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد…

برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد…

سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!"

مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه"

راننده جواب داد: "واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم…

آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم

این داستان صرفا جهت خنده شما نوشته شده و امیدوارام پسندتون شد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 11:49  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا هستیم باید باشیم و برای بودن باید دوست داشت و برای دوست داشتن باید عشق ورزید و برای عشق ورزیدن باید من را ، تو را به فراموشی سپرد و در هم خلاصه شد.
و درزندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

پیوندهای روزانه
کاکتوس سردسیری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
Find job in Dubai
پژوهشگاه اطلاعات و مدارك علمي ايران
Fara System
آموزش 11
Life& Loveعشق و زندگی
خلوتی عاشقانه
مدیریت برقلب ها
دل شکسته شهر عشق...
صدای سکوت
لیلی در لیالی
عاشقان
انجمن LB
زندگی زیباست ای زیبا پسند
ستاره های قاطی پاتی
ما دو نفر ( نازنینا)
کامپیوتر , برنامه نویسی , ...
بازی دنیا با آدمها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM