تبليغاتX
تنها در طلوع خورشید

از خدا پرسیدم :

 

سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به اینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»

« همیشه»

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 17:2  توسط امید | 

 

 

چشمای منتظر به پیچ جاده

دلهره های دل پاک و ساده

پنجره باز و غروب پاییز

نم نم بارون تو خیابون خیس

یاد تو از تنگ غروب

تو قلب من می کوبه

سهم من از با تو بودن

غم تلخ غروبه

غروب همیشه واسه من

نشونی از تو بوده

برام یه یادگاریه

جز اون چیزی نمونده

تو ذهن کوچه های آشنایی

پر شده از پاییز تن طلایی

تو نیستی و وجودمو گرفته

شاخه خشک پیچک تنهایی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 16:1  توسط امید | 

 

)بيل گيتس رئیس مايكروسافت و سالهاست كه عنوان ثروتمندترين فرد دنيا را به خود اختصاص داده است (

 

پدر: دوست دارم با دختري به انتخاب من ازدواج کني

پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم

پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بيل گيتس است

پسر: آهان اگر اينطور است ، قبول است

 

پدر به نزد بيل گيتس مي رود و مي گويد:

پدر: براي دخترت شوهري سراغ دارم

بيل گيتس: اما براي دختر من هنوز خيلي زود است که ازدواج کند

پدر: اما اين مرد جوان قائم مقام مديرعامل  بانک جهاني است

بيل گيتس: اوه، که اينطور! در اين صورت قبول است

 

بالاخره پدر به ديدار مديرعامل بانک جهاني مي رود

پدر: مرد جواني براي سمت قائم مقام مديرعامل سراغ دارم

مديرعامل: اما من به اندازه کافي معاون دارم!

پدر: اما اين مرد جوان داماد بيل گيتس است!

مديرعامل: اوه، اگر اينطور است، باشد

و معامله به اين ترتيب انجام مي شود

 

نتيجه اخلاقي: حتي اگر چيزي نداشته باشيد باز هم مي توانيد

چيزهايي بدست آوريد. اما بايد روش مثبتي برگزينيد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:36  توسط امید | 

يک روز از زندگي !

 

 

دو روز مانده به پايان جهان تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است .! تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني . نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد .

 

داد زد و بد و بيراه گفت , خدا سکوت کرد . آسمان و زمين را به هم ريخت , خدا سکوت کرد . جيغ زد و جار جنجال راه انداخت , خدا سکوت کرد . کفر گفت و سجاده دور انداخت , خدا سکوت کرد . دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد . خدا سکوتش را شکست و گفت « عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت , تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي , تنها يک روز ديگر باقي است . بيا و لا اقل اين يک روز را زندگي کن

 

لا به لاي هق هقش گفت : اما با يک روز ! با يک روز چه کار ميتوان کرد ؟!

 

خدا گفت : « آنکس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند , گويي که هزار سال زيسته است و آنکه امروزش را در نمييابد هزار سال هم به کارش نمي آيد

 

و آنگاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت : حالا برو و زندگي کن .

 

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش درخشيدند . اما ميترسيد حرکت کند.....ميترسيد راه برود .....ميترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد , قدري ايستاد ..... بعد با خودش گفت : وقتي فردايي ندارم , نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد ؟ بگذار اين يک مشت را مصرف کنم .

 

آنوقت شروع به دويدن کرد زندگي را به سرو رويش پاشيد , زندگي را نوشيد , زندگي را بوييد , و چنان به وجد آمد که ديد ميتواند تا ته دنيا بدود . ميتواند بال بزند . ميتواند پا روي خورشيد بگذارد . ميتواند .....

 

او در آن يک روز آسمان خراشي بر پا نکرد , زميني را مالک نشد , مقامي را بدست نياورد , اما .....اما در همان يک روز دست به پوست درخت کشيد , روي  چمن خوابيد , کفش دوزکي را تماشا کرد . سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نميشناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد .

 

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد , لذ ت برد و سرشار شد و بخشيد , عاشق شد و عبور کرد و تمام شد .

 

او همان يک روز زندگي کرد , اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند : امروز او درگذشت , کسي که هزار سال زيسته بود ...!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 15:25  توسط امید | 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 12:50  توسط امید | 

قصه عشق دو خط موازی

 

 

دو خط موازي زاييده شدند . پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد . آن وقت دو خط موازي چشمشان به هم افتاد و در همان يك نگاه ، قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند .

خط اولي گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .

و خط دومي از هيجان لرزيد .

خط اولي گفت : و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ .

من روزها كار مي كنم . مي توانم بروم خط كنار يك جاده ي دورافتاده و متروك شوم ، يا خط كنار يك نردبان .

خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهارگوش گل سرخ شوم ، يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت .

خط اولي گفت : چه شغل شاعرانه اي و حتما زندگي خوشي خواهيم داشت .

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازي به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند : دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند .

دو خط موازي لرزيدند . به همديگر نگاه كردند . و خط دومي زد زير گريه .

خط اول گفت : نه اين امكان ندارد ! حتما يك راهي پيدا مي شود.

خط دومي گفت : شنيدي كه چه گفتند ؟ هيچ راهي وجود ندارد . ما هيچ وقت به هم نمي رسيم و دوباره زد زير گريه .

خط اولي گفت : نبايد نا اميد شد . ما از اين صفحه ي كاغذ خارج مي شويم و دنيا را زير پا مي گذاريم . بالاخره كسي پيدا مي شود كه مشكل ما را حل كند .

خط دومي آرام گرفت و اندوهناك از صفحه ي كاغذ بيرون خزيد .

از زير در كلاس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد . آنها از دشت گذشتند ... ، از صحراهاي سوزان ... ، از كوههاي بلند ... ، از دره هاي عميق ... ، از دريا ها ... ، از شهرهاي شلوغ ... ....

سالها گذشت ؛ و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند . رياضيدان به آنها گفت : اين محال است . هيچ فرمولي شما را به هم نخواهد رساند . شما همه چيز را خراب مي كنيد .

فيزيكدان گفت : بگذاريد از همين الان نا اميدتان كنم . اگر مي شد قوانين طبيعت را نا ديده گرفت ، ديگر دانشي به نام فيزيك وجود نداشت .

پزشك گفت : از من كاري ساخته نيست ، دردتان بي درمان است .

شيمي دان گفت : شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد . اگر قرار باشد با يكديگر تركيب شويد ، همه ماد خاص خود را از دست خواهند داد .

ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روي زمين هستيد . رسيدن شما به هم مساوي است با نابودي جهان . سيارات از مدار خارج مي شوند ، كرات با هم بر خورد مي كنند ، نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ايد .

فيلسوف گفت : متاسفم ، جمع نقيضين محال است .

و بالاخره به كودكي رسديدند . كودك فقط يك جمله گفت : شما به هم مي رسيد .

يك روز به يك دشت رسيدند . يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و نقاشي مي كرد .

خط اولي گفت : بيا وارد آن بوم نقاشي شويم . در آن حتما آرامش خواهيم يافت .

و آن دو وارد دشت شدند . روي دست نقاش رفتند و بعد روي قلمش نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد .

و آن دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت .

و آن جا كه خورشيد سرخ آرام آرام پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم مي رسيد.

            امیدوارم نقاش همه خطوط موازیی روبهم وصل کنه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:40  توسط امید | 

 

زمان طولاني ميشه واسه اونايي که غصه دارن . کوتاه ميشه واسه اونايي که شادن .دير ميگذره براي اونايي که منتظرن .زود ميگذره براي اونايي که عجله دارن. اما ...... اما ابدي ميشه براي اونايي که عاشقن/.

 

 

 وقتی خواستم زندگی کنم راهم را بستند

 وقتی خواستم بمیرم گفتند: بزرگترین گناه نا امیدی است

 وقتی براستی سخن گفتم گفتند: دروغ است

 وقتی به ستایش روی آوردم گفتند: خرافاتاست

 وقتی گریستم  گفتند: کودکانه است

 وقتی خندیدم گفتند:دیوانه است.

 حال دگر مانده ام ...!

 و حال که دیگرسخن نمیگویم.گویند عاشق است!

 این است زندگی من .... براستی چه دنیا دیوانه ایست

 

زهوشیارن عالم هر که را دیدم غمی دارد              دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 11:32  توسط امید | 

قال الله تعالی:

 

مَن طَلَبَني وَجَدَني وَ مَن وَجَدَني عَرَفَني وَ مَن عَرَفَني عَشَقَني وَ مَن عَشَقَني عَشَقتُهُ وَ مَن عَشَقتُهُ قَتَلتُهُ وَ مَن قَتَلتُهُ فَعَلي دِيَتُه وَ مَن عَلي دِيَتُه وَ اَنَا دِيَتُه .

 

هرکس مرا طلب کند مي يابد مرا،

و کسيــکه مرا يافــت مي شناســد مرا،

و کسيکه مرا شناخت، عاشق من مي شود

و کسيکه عاشق من شود، من عاشق او مي شوم

و کسيکه من عاشق او شوم، او را مي کشم

و کسيکه من او را بکشم، خونبهايش بر من واجب است،

پس خون بهاي او من هستم

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 10:39  توسط امید | 

A small touching story mainly for professionals. ..

 

 

 

 

A man came home from work late, tired and irritated,

to find his 5-year old son waiting for him at the door.

 

SON:   "Daddy, may I ask you a question?"

DAD:   "Yeah sure, what it is?" replied the man.

SON:   "Daddy, how much do you make an hour?"

DAD:” That’s none of your business. Why do you ask such a thing?” the man said angrily.

SON:    "I just want to know. Please tell me, how much do you make an hour?"

DAD:    "If you must know, I make Rs.100 an hour."

SON:     "Oh," the little boy replied, with his head down.

SON:   "Daddy, may I please borrow Rs.50?"

 

The father was furious, "If the only reason you asked that is so you can borrow some money to buy a silly toy or some other nonsense, then you march yourself straight to your room and go to bed. Think about why you are being so selfish. I work hard everyday for such this childish behavior.” The little boy quietly went to his room and shut the door. The man sat down and started to get even angrier about the little boy's questions. How dare he ask such questions only to get some money? After about an hour or so, the man had calmed down, and started to think: Maybe there was something he really needed to buy with that Rs.50 and he really didn't ask for money very often. The man went to the door of the little boy's room and opened the door.

 

"Are you asleep, son?" He asked.

"No daddy, I'm awake," replied the boy.

"I've been thinking, maybe I was too hard on you earlier" said the man.

"It's been a long day and I took out my aggravation on you. Here's the Rs.50 you asked for."

 

The little boy sat straight up, smiling. "Oh, thank you daddy!" his yelled. Then, reaching under his pillow he pulled out some crumpled up bills. The man saw that the boy already had money, started to get angry again. The little boy slowly counted out his money, and then looked up at his father.

 

"Why do you want more money if you already have some?" the father grumbled.

"Because I didn't have enough, but now I do," the little boy replied.

"Daddy, I have Rs.100 now. Can I buy an hour of your time?

Please come home early tomorrow. I would like to have dinner with you."

 

The father was crushed. He put his arms around his little son, and he begged for his forgiveness.

It’s just a short reminder to all of you working so hard in life. We should not let time slip through our fingers without having spent some time with those who really matter to us, those close to our hearts. Do remember to share that Rs.100 worth of your time with someone you love.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 16:33  توسط امید | 

 

 

 

مداد رنگي ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ کسي به او کار نمي داد...همه مي گفتند: تو به هيچ دردي نمي خوري...يک شب که مداد رنگي ها...توي سياهي کاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح کار کرد...ماه کشيد...مهتاب کشيد...و آنقدر ستاره کشيد که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...صبح توي جعبه ي مداد رنگي...جاي خالي او...با هيچ رنگي پر نشد.,

 

{چشمي اعتماد کن که به جاي صورت به سيرت تو مي نگرد ، به دلي دل بسپار که جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد است}

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:57  توسط امید | 

 

 

 

ما هم شکسته خاطر ودیوانه بوده ایم

ما هم اسیره طره ی جانانه بوده ایم  

ما هم به روزگاره جوانی ز شوره عشق

روزی رفیق  ساغر و پیمانه بوده ایم

 

(( به عاشقان بگوييد خود ساخته شوند نه خود باخته وعاشق کمال معشوق شوند نه جمالش که جمال به مويي بند است وکمال به خداوند))

وبه قول شكسپير: فراموش كن چيزي رو كه نمي توني بدست بياري ، وبدست بياور چيزي رو كه نمي توني فراموشش كني.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 17:23  توسط امید | 

روانشناسی رنگ ها را !!!

 

برخی از روانشناسان عقيده دارند رنگی که برگزيده و دلخواه کسی است ميتواند گويای خصوصيات اخلاقی و روانشناسی او باشد. نوشتار زير چکيده ای است که بر اساس اين نظريه و پس از سالهای پژوهش نگاشته شده:

 

قرمز: خوش قلب اما خودپرست

اين گونه اشخاص تند و سركش و در عين حال فعال و شجاع و کمی عجول هستند. احتمال شكست به خصوص در عشق برای آنها فراوان است قضاوتهاي عجولانه و ناگهاني در مورد ديگران اغلب سبب از بين رفتن دوستي ها يشان مي شود، با آن كه در عشق كاملاً فداكارند اما اگر روزی حوادث بر وفق مراد نباشد بدون تفكرو جويا شدن علت مي جنگند دو عيب بزرگ خودپرستی و عدم كنترل، در نفس آنهاست و دو صفت ممتازشان خوش قلبی و حس بزرگ طلبی است. به طور كلی دوستداران رنگ قرمز دارای خصوصيات متضادی هستند

 

صورتی:: مورد علاقه ديگران

رنگ صورتي درواقع همان قرمز است كه كمرنگ شده باشد. اگر به اين رنگ علاقه داريد تمام صفات رنگ قرمز را كمی ملايمتر دارا می باشيد، با گذشت هستيد و در عشق، تندی نشان نمی دهيد ديگران را خوب درك مي كنيد و با اطرافيان خود با ملايمت و لطف رفتار می كنيد و به دليل نشاط و شادابي تان مورد علاقه اطرافيان خودهستيد. آنهايي كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب شكستها، خشونتها و دشواري های زندگی را تحمل كرده اند و با مشكلات فراوان مواجه شده اند

 

آبی:: نظم، پشتكار، تنهايی

رنگ آبی از رنگهايی است كه طرفداران زيادی دارد. اگر به اين رنگ علاقه داريد، كاملاً می توانيد هوس و احساسات و هيجانات خود را كنتر ل كنيد ظاهر آرام شما ديگران را وادار مي كند كه به شما احترام بگذارند و دوست داريد پيوسته مورد احترام و ستايش ديگران قرار بگيريد در خريد و پوشش لباس قناعت می كنيد و به علت شرم و حيا و گاه غروری كه داريد ميل داريد اغلب تنها باشيد. حماقت و عدم فهم ديگران شما را كسل می كند و كسانی كه از نظر هوش و فهم بر شما برتری دارند شما را ناراحت می كنند ,كارهای خود را از روي نظم و ترتيب و بر پايه قواعد معينی انجام مي دهيد. يكی از صفات مشخص شما پشتكار شماست

 

ارغوانی: رنگ عارفها و روانگران

رنگ اسرارآميز و باشکوهی است. دوستداران اين رنگ پيوسته مجذوب زيبايی ها و ظرافتها مي شوند و مغرور و اجتماعی هستند. معاشرت با اين دسته لذتبخش است که امور معنوی بيشتر می پردازند. ارغوانی رنگ مورد پسند عرفا نيز هست

 

قهوه ای: قابل اعتماد

اگر رنگ قهوه اي را دوست داريد كاملاً می توان روی شما حساب باز كرد. باثبات و مقدس، شاعرپيشه وكمی فيلسوف مآب هستيدبه ندرت تغيير عقيده مي دهيد و با آن كه كمتر تصميم می گيريد اما هر بار كه تصميمی بگيريد آن را به مورد عمل می گذاريد شما كاملاً در نگهداري پول و اسرار ديگران قابل اعتماد هستيد. ميل داريد پيوسته در عالم خودتان باشيد و گاهی اوقات با اطرافيان خود رفتار خشونت آميزی در پيش می گيريد. در عشق هرگز بدبين و تند نيستيد

 

خاكستری: احساس بی نيازی

اين رنگ مظهر چشم پوشي از خوشی های دنياست. كسانی كه به اين رنگ علاقه دارند اغلب در زندگي احساس رضايت می كنند، خاكستری رنگ عقلا است و جوانانی كه به اين رنگ اظهار علاقه می كنند درواقع خود را هم شأن و هم طراز اشخاص کهنسال ميدانند و در زندگي احساس بی نيازی می كنند در عشق بر افراد مسن تر از خود تمايل دارند و اغلب كسانی كه از نظر فكر و ايده به آنها برتری دارند خيلی آسان طرف توجهشان قرار خواهند گرفت

 

پرتقالی: صداقت آری، هوسبازی هرگز

رنگی است تركيبی و آنهايی كه اين رنگ را رنگ دلخواه خود می دانند متكی به نفس نيستند. اجتماعی و خوش خلقند و با مردم خوب رفتار می كنند

نفوذ در اين گونه افراد مشكل است كسی كه آنها را دوست بدارد می تواند با او به آسانی ازدواج كند. هوسباز نيستند و اگر با كسی دوستی كنند صداقت و فداكاری دارند, اگر افراد اين دسته با كسی كه خصوصيات اخلاقی خودشان را داشته باشد ازدواج كنند سعادتمند می شوند

 

سبز: كنجكاوی

رنگ سبز طبيعت وتازگی است. اگر به اين رنگ علاقه داريد زندگي با شما آسان است. نقطه اشتراك فراوانی با افراد علاقه مند به رنگ پرتقالی داريد روابط شما با ديگران بر پايه ی اصول و قرارداد است ,دوست نداريد كه در زندگيتان حوادثی به وقوع پيوندد اما كنجكاوانه به ماجراهای زندگی ديگران توجه داريد

 

فيروزه ای: اسرارآميز و پند ناپذير

دوستداران اين رنگ اسرارآميزند و احساساتی و كارهای شخصی خود را به خوبی اداره می كنند. پشتكار دارند و باثباتند و به نصايح ديگران در مورد كارهای خود كمتر توجه دارند. فيروزه ای معمولا رنگ مورد علاقه ی خانمها است

 

سياه:: خوش ذوقی و ظرافت طبع

اين رنگ برخلاف عقيده ی همگان رنگ نوميدی و عزا نيست بلكه نشانه خوش ذوقی و ظرافت طبع است. اگر از دوستداران اين رنگ هستيد مسلماً به شخصيت اطرافيان خود احترام می گذاريد و برای آن كه ديگران را با ارزش و برجسته نشان دهيد از هيچگونه كمكی به آنها دريغ نمی كنيد و هرگز خود را به ديگران تحميل نمي نماييد همچنين عقايد و نظريات ديگران را به آسانی مي پذيريد

 

يک نکته رنگی

توجه و علاقه شما به رنگها در طی زمان تغيير می كند به دليل آن كه خصوصيات اخلاقيتان نيز در ساليان دراز تغيير خواهد كرد. اما اگر در مورد رنگی ناگهان عقيده خود را عوض كنيد به علت ضعف شما و يا به علت نيازتان به تغيير محيط

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 15:48  توسط امید | 

 

خنده

فشار خون را تعديل مي كند.

- كلسترول خون را كاهش مي دهد.

- از بيماري زخم معده و اثنا عشر جلوگيري مي كند.

- خون سالم توليد مي كند.

- در پيشگيري از سكته قلبي و مغزي بسيار مؤثر است.

- تحمل دردهاي جسمي را آسانتر مي كند. 5دقيقه خنده از ته دل برابر است با  5ساعت تسكين درد.

- با افزايش اندروژن مغز (نوعي مورفين طبيعي) سبب احساس سرخوشي و شادي مي شود.

- به سبب ايجاد انبساط عروقي، ترميم بافتهاي آسيب ديده را تسهيل مي كند.

- «دويدن بي حركت» نام گرفته است و افراد لاغر را چاق مي كند و افراد چاق را لاغر مي كند.

- عمر را طولاني مي كند.

- چهره را جذابتر و قشنگتر و شفافتر مي كند.

- قدرت يادگيري را افزايش مي دهد.

- رفع خستگي مي كند.

- بهترين داروي معالجه افسردگي است.

- نوعي تخليه رواني است و تنشها و احساسات سركوب شده را رها مي سازد.

- نقش درماني دارد، آنقدر كه در بيمارستانهاي پیشرفته «اتاق خنده» طراحي شده است.- خنده خنده مي آورد و مسري است. تحقيقات متعدد پزشكي همواره نشانگر آن است كه خنده بهترين دارو براي افراد است؛ زيرا براي آن نبايد هزينهاي بپردازند.
به گفته محققان هر چه مدت زمان خنده طولاني تر باشد و دفعات خنده بيشتر, به همان نسبت تأثير بيشتري بر سلامت و بهبود افراد مي گذارد.
بنا بر اين گزارش و به گفته محققان انستيتو بيولوژي انساني و آنتروپولوژي برلين آلمان هنگام خنده در مجموع بيش از صدها عضله از عضلات صورت گرفته تا ساختار عضلاني, دستگاه تنفسي شركت دارند و هنگام خنده كامل كل بدن را درگير خود مي كند.
سر حركت مي
كند، بدن خم و راست مي شود و مي لرزد و به دنبال آن تنفس عميقتري صورت مي گيرد كه اين روند بر كل بدن تاثير ميگذارد.
همچنين, سلولهاي بدن اكسيژن دريافت مي
كند و هواي برونشهاي ريه تازه مي شود و روند متابوليسم و سوخت و ساز بدن بهبود مي يابد و از عضلات تشنج زدايي مي شود و قلب و عروق تحريك مي شوند.
به گفته محققان, خنده همزمان روند بهبودي افراد را تسريع مي كند. مغز در هنگام خنديدن, توليد هورمونهاي اضطراب (استرس) مانند «آدرنالين» و «كورتيزون» را متوقف مي كند و برعكس توليد هورمون شادي؛ يعني «سرتونين» را افزايش مي
دهد. در مجموع افرادي كه زياد مي خندند, احساس بهتري دارند.
تحقيقات در امريكا نشان مي
دهد كه احتمال تقويت سيستم ايمني به دنبال خنديدن ميرود؛ در واقع خنده باعث فعاليت مكانيسم هاي دفاعي بدن مانند فعاليت لنفوسيتهاي «تي» مي شود كه نقش مهمي در مقابله عليه سرطان دارند.
محققان به همه توصيه مي كنند كه از اين داروي مجاني و بدون عوارض, در همه موارد استفاده كنند و فرصت بهره
گيري از آن را در هر شرايطي از دست ندهند.

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 7:42  توسط امید | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 13:17  توسط امید | 

 

دو قرص نان بيات

 

خانم مارتا ميچام صاحب نانوايي سر چهار راه بود. مارتا چهل ساله بود. دو هزار دلار در بانک داشت، به همراه دو دندان مصنوعي و قلبي آکنده از حس همدردي و دلسوزي. يکي از مشتريان نانوايي مردي بود که که هفته اي دو سه بار به مغازه مي آمد و مارتا به دقت او را مي پاييد. مردي ميان سال که عينک مي زد و ريش قهوه اي اش را با دقت مرتب مي کرد.مرد، انگليسي را با لهجه غليظ آلماني صحبت مي کرد. لباسهايش کهنه و مندرس بود. با این همه آثار رفوکاري و چروک شدگي در لباسش، مرتب به نظر مي رسيد و رفتارش بسيار معقول و مودبانه بود.

هميشه دو قرص نان بيات مي خرييد. هر قرص نان تازه پنج سنت بود اما با اين پول مي شد دو قرص نان بيات خريد. مرد جز نان بيات چيز ديگري نمي خريد. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 11:12  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا هستیم باید باشیم و برای بودن باید دوست داشت و برای دوست داشتن باید عشق ورزید و برای عشق ورزیدن باید من را ، تو را به فراموشی سپرد و در هم خلاصه شد.
و درزندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

پیوندهای روزانه
کاکتوس سردسیری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
Find job in Dubai
پژوهشگاه اطلاعات و مدارك علمي ايران
Fara System
آموزش 11
Life& Loveعشق و زندگی
خلوتی عاشقانه
مدیریت برقلب ها
دل شکسته شهر عشق...
صدای سکوت
لیلی در لیالی
عاشقان
انجمن LB
زندگی زیباست ای زیبا پسند
ستاره های قاطی پاتی
ما دو نفر ( نازنینا)
کامپیوتر , برنامه نویسی , ...
بازی دنیا با آدمها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM