تبليغاتX
تنها در طلوع خورشید

 

 

حکمت خداوند

 

روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان نمي تواند از پيله خارج شود . شخصي كه جدال پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود. پروانه خارج شد اما با كمال تعجب به جاي آنكه بالهايش را باز كند واماده پرواز شود شروع به خزيدن كرد ونتوانست پرواز كند . محدوديت پيله وتلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي است كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه بر روي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند . گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .

من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم .

من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم .

من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد .

من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم.

من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند .

من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد .

من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود .

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:35  توسط امید | 

 

 

 

 

Shed Tears & Woman    

 

 

 

 

 


A little boy asked his mother, "Why are you crying?" "Because I'm a woman," she told him.

"I don't understand," he said. His Mom just hugged him and said, "And you never will."

Later the little boy asked his father, "Why does mother seem to cry for no reason?"

"All women cry for no reason," was all his dad could say.

The little boy grew up and became a man, still wondering why women cry.

Finally he put in a call to God. When God got on the phone, he asked, "God, why do women cry so easily?"

God said:
"When I made the woman she had to be special.

I made her shoulders strong enough to carry the weight of the world,

yet gentle enough to give comfort.

I gave her an inner strength to endure childbirth and the rejection that many times comes from her children.

I gave her a hardness that allows her to keep going when everyone else gives up, and take care of her family through sickness and fatigue without complaining.

I gave her the sensitivity to love her children under any and all circumstances, even when her child has hurt her very badly.

I gave her strength to carry her husband through his faults and
I gave her wisdom to know that a good husband never hurts his wife, but sometimes tests her strengths and her resolve to stand beside him.

And finally, I gave her a tear to shed. This is hers exclusively to use whenever it is needed."

"You see my son," said God, "the beauty of a woman is not in the clothes she wears, the figure that she carries, or the way she combs her hair.

The beauty of a woman must be seen in her eyes, because that is the doorway to her heart - the place where love resides."

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:16  توسط امید | 

 

کاش کودک بودم تا بزرگترين شيطنت زندگي ام نقاشي روي ديوار بود ، اي کاش کودک بودم تا از ته دل گریه کنم نه اينکه مجبور باشم همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم ، اي کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتي و درد با يک بوسه همه چيز را فراموش مي کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:59  توسط امید | 

 

That's Love

 

If you love some one because you think that he or she is really gorgeous

....then it's not love... It’s “Infatuation"

 

If you love some one because you think that you shouldn't leave him because others think that you shouldn't

... then it's not love.. It’s “Compromise"

 

If you love some one because you have been kissed by him

 ... Then it's not love... It’s “Inferiority complex"

 

If you love some one because you cannot leave him thinking that it would hurt his feelings

.. then it's not love .. It’s “Charity"

 

If you love some one because you share every thing with him

... then it's not love... it's   "Friendship"

 

BUT...

 

If you feel the pain of the other person more than him even when he is stable and you cry for him

…That’s    "LOVE"

 

If you get attracted to other people but stay with him without any regrets

…That’s    "LOVE"

 

If you let him go knowing that he has to go but he doesn't want to

…That’s    "LOVE"

 

 

 

!...You Have It  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:50  توسط امید | 
 

صداي خش خش برگهاي خزوني روي گوشم ناله مي كرد آسمون بغض شو تو پرده ابراي سياهش پاره مي كرد رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده مي كرد زمين از اين همه سنگيني بار بروي شونش گله ميكرد همچنان پاي پياده فارغ ازصداي خشم آسموني بي خيال از ناله هاي و گله هاي برگهاي سبز خزوني جاده هاي بي كسي رو گم مي كردم آروم آروم تن غربتو ميشستم زير قطره هاي با رون، من به ياد عطر بارون با کوله باری از خاطرات به انتظارت می مانم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:8  توسط امید | 

نقش گروه خونی در شخصیت انسان

در پی اعلام نظر دانشمندان زیست شناس كه خصلت ، منش، رفتار، توان، كارائی، خلاقیت و خلق وخوی هر فرد بستگی به گروه خون وی دارد.  در كشورهای صنعتی غرب به ویژه ژاپن هنگام استخدام و انتصاب توجه به گروه خون فرد در اولویت است. توجه به گروه خون در مورد ازدواج هم اینك بیش از هر زمان دیگر شده است و برای جلو گیری از طلاق و ناسازگاری، دختر و پسر نه تنها لازم است از بیماری های ارثی دو خانواده آگاه شوند و دختر ، رفتار خانواده مادر پسر را با همسرانشان مورد مطالعه قرار دهد بلكه از گروه خونی یكدیگر با خبر شوند. توشینا كانومی (toshinakanomi ) پژوهشگر ژاپنی در رساله ای كه شش میلیون نسخه آن توسط افراد و شركتها خریداری شده…و همزمان ، توسط الكساندر بشر (Besher ) به انگلیسی ترجمه گردیده و به صورت یك دستورالعمل و راهنما در آمده است خصلتهای گروههای خونی را به این شرح مشخص ساخته است.

گروه خونیO:  

صادق، خوشبین و پر انرژی هستند و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. برای رسیدن به هدف قدرت و تحمل خوبی دارند. اگر در میانه راه به بیهوده بودن کاری که در حال انجامش هستند پی ببرند، خیلی راحت آنرا رها می کنند. درباره ی گذشته مثبت اندیشند، لذاچندان افسوس گذشته را نمی خورند. به مسائل مادی اهمیت می دهند. آرام و باثباتند و در برابر صداقت بسیار حساسند. رک و صریح نظراتشان را بیان میکنند. می توانند از جزئیات براحتی صرفه نظر کنند. غالباً از رهبری کردن خوششان می آید و معمولاً از قدرت تمرکز خوبی برخوردارند.

گروه خونیA:

محتاط در تصمیم گیری، بدبین و بسیار حساس هستند و مایلند مسائل را به دو گروه سیاه و سفید تقسیم کنند. به قوانین و استانداردهای اجتماعی بسیار اهمیت میدهند. از تحمل و صبر بالایی برای انجام کارهای فیزیکی و رقابتی برخوردارند. به آینده بسیار بدبینند و براحتی می توانند ظاهر آرامی از خودشان نشان دهند، حتی اگر عصبانی باشند. به نظرات دیگران بسیار اهمیت می دهند. اگر قلبشان بشکند، به سختی التیام می یابد. آنها بسیار مسئولند و همواره خطی بین کار و تفریح میکشند. آنها معتقدند که در مسائل دینی و اخلاقی می توان به کمال رسید. ترجیح می دهند از سرگرمی هایی بهره ببرند که از فشار عصبیشان بکاهد.

گروه خونیB:

براحتی از دیگران دستور نمی گیرند. سریع تصمیم گیری می کنند، قابل انعطافند و چندان به قوانین اهمیت نمی دهند. به مسائل علمی و اکتشافات علاقه فراوانی دارند. چندان صبور به نظر نمی رسند و از کارهای رقابتی خوشان نمی آید. معقول و خونسردند و درعین بامزگی، بسیار خجول هستند. از بیان ایده های جدید نمی هراسند. از مورد انتقاد قرار گرفتن ترسی ندارند. از انجام کاری به مدت طولانی خسته و دلزده نمی شوند. براحتی می توانند خاطرات گذشته را فراموش کنند. خلاق و مبتکر بوده و بین کار و تفریح نمی توانند مرزی قائل شوند.

گروه خونی AB:

رومانتیک و احساساتی هستند و به شدت فعالند. در تجزیه و تحلیل مسائل بسیار ماهرند. در نقدموضوعات مختلف بسیار منصف اند. درموقع لزوم نمی توانند سریع تصمیم بگیرند. برای سخت کار کردن و صبوبودن باید سعی کنند. درباره ی گذشته بسیار حساسند و از قدرت فهم بلایی برخوردارند. چندان مسئولیت پذیر نیستند. خونسردند اما در برخورد با مسائل غیرمنتظره خیلی زود نگران می شوند.حالات روحی آنها خیلی سریع تغیر می کند. می توانند در آنِ واحد چند کار را با هم انجام دهند و از کارهای هنری بسیار خوششان می آید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:33  توسط امید | 

Life is a gift, live it, enjoy it, celebrate it, and fulfill it.

 

A blind girl detested herself just because she was blind.

She hated everyone, except her loving boyfriend.

He's always there for me.

She said that if she could only see the world,

She would marry her boyfriend.

 One day, someone donated a pair of eyes to her

And then she saw everything, including her boyfriend.

Her boyfriend asked her,

"Now that you can see the world, will you marry me?"

The girl was shocked when she saw that

Her boyfriend was blind too, and refused to marry him.

Her boyfriend walked away in tears,

And later wrote a letter to her saying.

"Just take care of my eyes dear”.

This is how the human brain changes when our status changes.

Only few remember what life was before,

And who's always been there even in the most painful situations.

 

-Touching isn't it.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:16  توسط امید | 
بهار

روی تپه ی بهار نشسته ام. غرق در رویاهای خویش، به آسمان می نگرم و به راهنمایی پرنده ی بهاری با بالهای ابر در فضا پرواز می کنم. می گویم: عشق، بگو کجا خانه داری تا سر بر آستان تو نهم و همانجا خانه کنم. افسوس که تو پرنده ی بهار و نسیم سحرگاهان، هیچکدام خانه ندارید!
روح من مثل گل آفتاب گردانی، پیوسته رو به سوی آفتاب عشق و امید دارد. ای بهار، تو از من چه می خواهی؟ کی صلح و آرامشی را که تشنه ی آنم به من ارمغان خواهی داد؟
گذر ابرها و جویباران را می نگرم . دیدار این همه گردزر که با دست خورشید بهاران بر همه جا افشانده شده، مرا محسور می کند. این همه زیبایی، دیدگان مرا در سر مستی و خیرگی فرو می برد. همه جا صدایی چون زمزمه ی زنبوران عسل می شنوم. اندیشه های پیاپی در سرم می آیند و می گذرند. احساس می کنم که چیزی می طلبم، چیزی می طلبم که در نیمه ی راه غم و شادی است. از دل خود می پرسم: میان درختان که در شاخ و برگ آنها زر ناب و زبرجد در آمیخته اند، سراغ چه می گیری!
می گوید:سراغ روزهای گذشته را می گیرم. سراغ بهار عمر را می گیرم که دیگر باز نمی گردد!
 شکوه ی نا تمام!..
ای آسمان!.. باور مکن این پیکر محزون منم.
من نیستم!.. من نیستم!
رفت عمر من، از دست من..
این عمر مست و پست من..
یک عمر با بخت بدش بگریستم، بگریستم!
لیک پای اندر گلم،
باری نپرسید از دلم..
من چیستم؟ من کیستم؟
 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:49  توسط امید | 
راز خوشبختي ...

بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. 

پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد.

مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست.

اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد". پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت. 

مرد فرزانه پرسيد : تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟پسرک شرمزده اعتراف کردکه هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد

مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی"

پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد. باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد.

مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟""

پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است.

فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم:

 

 

"راز خوشبختی اين است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری"

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:39  توسط امید | 

منتظر تأييد ديگران نباش‌، به تحقير ديگران اهميت نده

ذهن تو از كودكي تا به حال توسط ديگراني كه بيرون از وجودت هستند شرطي شده و تو براي آن كه بداني آدم خوبي يا بدي هستي به نظرات ديگران وابسته شدي. تو بارها به خاطر كارهايي كه ديگران بد دانسته اند تنبيه و تحقير شده اي و اگر حتي پنهاني توانسته اي آنها را انجام دهي عذاب وجدان راحتت نگذاشته. هم چنين كار خوب را ديگران برايت تعريف كرده اند اما همة تأييدها و تحقيرها مطابق معيارهاي متغير ذهني انجام مي شوند در حالي كه تو فقط ذهن نيستي و ذهن به عنوان يك ابزار در خدمت توست تا بتواني به وسيلة‌ آن به بالاتر از ذهن دست يابي. حالا به عنوان يك شاهد به خودت نگاه كن كه چگونه به دهان ديگران چشم دوخته اي كه تأييد يا تحقيرت كنند امواجي را ببين كه از سوي ديگران به سمت تو مي آيند تو نه آن تأييدها هستي و نه آن تكذيب و تحقيرها اينها فقط افكاري هستند كه از سمت ديگران به صورت امواج شنيداري و ديداري به سمت تو مي آيند. تو مي تواني تمام اين حرفها را بشنوي و درك كني اما آن حرفها. تو شاهد باش كه در برابر افكار ديگران منفعل نيستي تو با معيارهاي روحي دروني مي تواني نسبت به افكار و اعمالت كنترل داشته باشي. تو نه كارهاي خوبي كه كرده اي هستي و نه كارهاي بدي كه انجام داده اي. شاهد باش كه اين تو اين اعمال و افكار نيستي و به عنوان شاهد فقط آنها را ببين و هيچ قضاوتي درباره شان انجام نده فقط به آنها نگاه كن. حالا تو از بالا به همه چيز نگاه مي كني و به راحتي مي تواني بر جنبه هاي مثبت و منفي خويش آگاهانه اشراف داشته باشي

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:36  توسط امید | 
با انتشار امواج عشق جذاب تر شويد!

تو مشغول تماشاي اين صحنه هستي. به خودت نگاه كن يك گل شده اي. گلي زيبا و خوشبو. آنقدر خوشبو كه عطر رايحه اش در سراسر باغ پيچيده و هر كس از كنارش مي گذرد جذب اين رايحه مي شود. تو به آن گل خوشبو به خودت نگاه مي كني كه از خودش عطر عشق ساطع مي كند. براي گل فرقي نمي كند كه چه كسي در رهگذرش قرار گيرد و حتي وقتي تنهاست و كسي نيست عطر افشاني مي كند. تو آن گل هستي و در همه حال مشغول انتشار امواج خوشبوي عشقي و با نثار آن بيشتر از عشق سرشار مي شوي. تو در زندگي مثل اين گل هستي و هميشه حتي وقتي تنهايي از خود امواج عشق را به بيرون مي فرستي شاهد باش كه چگونه امواجي كه از تو به بيرون سرريز مي كنند مثل نيروي جاذبه ديگران را به سويت جذب مي كنند. تو ديگران را در ميدان مغناطيسي عشق قرار مي دهي و امواج عشق چهره اي زيبا و جذاب از تو مي سازد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:31  توسط امید | 

انسان زمزمه می کند:         پروردگارا با من سخن بگو!

و .....

چلچله ای آواز می خواند.     اما انسان صدای چلچله را نمی شنود.

 

انسان فریاد می زند:           پروردگارا با من سخن بگو!

و .....

آسمان صاعقه می زند.        اما انسان صدای صاعقه را نمی شنود.

 

انسان اطرافش را نگاه می کند و می گوید:        پروردگارا خود را به من نشان بده!

و.....

ستاره ها می درخشند.        اما انسان درخشش ستاره ها را نمی بیند.

 

انسان فریاد سر می دهد:      پرودگارا معجزه ای بر من بیاور!

و.....

کودکی متولد می شود.         اما انسان کودک را معجزه نمی پندارد.

 

انسان نومیدانه گریه سر می دهد:       پروردگارا مرا لمس کن! اجازه بده حضورت را احساس کنم.

و.....

پروانه ای فرود می آید و انسان را لمس می کند. اما انسان پروانه را از خود دور می کند و می رود.

 

از امروز با خود عهد کن، هیچ کدام از موهبت های پیرامونت را خوار نپنداری.

مواهب به صورتی که تو انتظار داری آشکار نخواهند شد.

 هوشیار باش تا کوچکترین حضور خداوند را احساس کنی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 9:12  توسط امید | 

در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادی مسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید.
مرد عاقل گفت :
-
مساله ای نیست ! ساده است ٬ وقتی کسی از کسی تعریف کرد تو انکار کن . اگر کسی ادعا می کند که " این آدم مقدس است "٬ فوری بگو " نه ! خوب می دانم که گناهکار است٬ " اگر کسی بگوید " این کتابی معتبر است "٬ فوری بگو " من خوانده و مطالعه کرده ام "٬ نگران نباش که آن را خوانده یا نخوانده ای٬ راحت بگو " مزخرف است !"٬ اگر کسی بگوید این نقاشی یک اثر هنری بزرگ است " راحت بگو " این هم شد هنر؟ چیزی نیست مگر کرباس و رنگ . یک بچه هم می تواند آن را بکشد". انتقاد کن٬ انکار کن٬ دلیل بخواه و پس از هفت روز به دیدنم بیا.
بعد از هفت روز٬ آبادی به این نتیجه رسید که این شخص نابغه است : " ما خبر از استعدادهای او نداشتیم و اینکه اودرهر موردی اینقدر نبوغ دارد . نقاشی را نشان او می دهی و او خطاها را به شما نشان می دهد. کتابهای معتبر را نشان او می دهی و او اشتباهات و خطا ها را گوشزد می کند . جه مغز نقاد شگرفی !چه تحلیل گر و نابغه ی بزرگی ! "
پس از هفت روز پیش مرد عاقل رفت و گفت :
-
دیگر احتیاج به صلاح و مصلحت تو ندارم . تو آدم ابلهی هستی !
تمام آبادی به این آدم فرزانه معتقد بودند و همه می گفتند :" چون نابغه ی ما مدعی است این مرد آدمی است ابله٬ پس او باید ابله باشد."*

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:59  توسط امید | 

Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition. The goal was to reach the top of a very high tower.

A big crowd had gathered around the tower to see the Race and cheer on the contestants. ...

The race began....

Honestly, no one in crowd really believed that the tiny Frogs would reach the top of the tower.

You heard statements such as:
"Oh, WAY too difficult!!"
"They will Never make it to the top."

Or: 

"Not a chance that they will succeed. The tower is too high!"

The tiny frogs began collapsing. One by one....

Except for those, who in a fresh tempo were climbing higher and higher...?
The crowd continued to yell,”It is too difficult!!! No one will make it!"
More tiny frogs got tired and gave up....

 But one continued higher and higher and higher....
This one wouldn't give up!

At the end everyone else had given up climbing the Tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort,

Was the only one who reached the top!
Then all of the other tiny frogs naturally wanted to know how this one frog managed to do it?

A contestant asked the tiny frog how he had found the Strength to succeed and reach the goal.
It turned out....
That the winner was DEAF!!!!
The wisdom of this story is:
Never listen to other people's tendencies to be negative or Pessimistic. ...   Because they take your most wonderful dreams and wishes away from you -- the ones you have in your heart!
Always think of the power words have.
Because everything you hear and read will affect your actions!

Therefore:
ALWAYS be....
POSITIVE!
And above all:
Be DEAF when people tell you that you cannot fulfill

Your dreams!
Always think:
God and I can do this!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:50  توسط امید | 

راهنمايي جهت مديريت بهتر وقت

   

اگر معمولا جمله « من وقت انجام اين كار را ندارم » را به كار مي‌بريد يا كارهايتان را به دليل نداشتن وقت ، به تعويق مي اندازيد ، يك لحظه صبر كنيد و سپس با نظارت بيشتري روي وقتتان ، دوباره برنامه‌هاي خود را از سر گيريد . در اين جا چند شيوه مؤثر ، جهت مديريت وقت مطرح شده است.

 پيدا كنيد وقتتان چگونه مي گذرد ؟
اگرمايل به استفاده بهتر از اوقات خود هستيد؛ ابتدا بايد دقيقا بدانيد كه در حال حاضر وقت خود را چگونه سپري مي كنيد . به همة فعاليت‌هايي كه به طور معمول در هر روز كاري داريد، بينديشيد:
قرار ملاقات‌هاي، سرپرستي افراد، حضور در جلسات، مرور يا نوشتن طرح‌هاي پيشنهادي، تصميم‌گيري‌ها، تكميل طرح‌ها، تماس تلفني، تهيه گزارش، سفرها، مطالعه نشريات و.....
همچنين، لازم است راجع به اوقاتي كه هر روز به دليل مسائلي مانند امور پيش‌بيني نشده، مزاحمت هاي مكرر، تأخيرها، برنامه‌ريزي‌هاي نادرست، بحران مديريت، هدر مي‌روند ، نيز بينديشيد.
يك روش مناسب به منظور مشخص كردن اوقات از دست رفته و جلوگيري از آن، تهيه دفتر يادداشت يا سررسيد و ثبت فعاليت‌هاي روزانه‌تان به مدت يك يا دو هفته درآن است. سپس مندرجات مشروح در دفترتان را تحليل والگويي راكه نمايانگر نوع فعاليت‌هاي روزانه شماست ، پيدا كنيد.
آنگاه كليه جزئياتي كه شامل اجراي يك كار يا طرح مي‌باشد و يا كليه مشكلات و مزاحمت‌هاي موجود را رديابي كنيد.
اين كار را چند ماه انجام دهيد و ياد داشت‌هاي خود را براي يافتن الگوهاي تكراري نظير مزاحمت‌ها و اخلال‌هاي مكرر يا عادت‌هاي غيرخلاق، مطالعه كنيد. سپس راههايي جهت حذف و يا رفع آنها پيدا كنيد.
عملكردهاي روزانه خود را كه آشكارا در يادداشت‌هاي خود آورده‌ايد ، با آنچه تصميم به انجام آن داشته‌ايد، مقايسه كنيد.
اين روش به راستي شما را هشيار خواهد كردو نشان خواهد داد ، به چه ميزان موقعيتها را به ديگران واگذار مي‌كنيد و برنامه زمانبدي شما تحت فرمان ديگران و رويدادها «ونه شما »قرار دارد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:43  توسط امید | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
تا هستیم باید باشیم و برای بودن باید دوست داشت و برای دوست داشتن باید عشق ورزید و برای عشق ورزیدن باید من را ، تو را به فراموشی سپرد و در هم خلاصه شد.
و درزندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري

پیوندهای روزانه
کاکتوس سردسیری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
Find job in Dubai
پژوهشگاه اطلاعات و مدارك علمي ايران
Fara System
آموزش 11
Life& Loveعشق و زندگی
خلوتی عاشقانه
مدیریت برقلب ها
دل شکسته شهر عشق...
صدای سکوت
لیلی در لیالی
عاشقان
انجمن LB
زندگی زیباست ای زیبا پسند
ستاره های قاطی پاتی
ما دو نفر ( نازنینا)
کامپیوتر , برنامه نویسی , ...
بازی دنیا با آدمها
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM