![]() |
![]() |
|
|
حکمت خداوند
روزي شخصي كه شاهد خروج پروانه اي از پيله اش بود منفذ كوچكي رادر پيله ديد كه پروانه تلاش مي كند از آن خارج شود وعليرغم سعي وكوشش فراوان نمي تواند از پيله خارج شود . شخصي كه جدال پروانه را براي خروج ميديد تصميم گرفت براي كمك به پروانه با قيچي منفذ پيله راباز كند تا شاپرك راحت وآسان از آن خارج شود. پروانه خارج شد اما با كمال تعجب به جاي آنكه بالهايش را باز كند واماده پرواز شود شروع به خزيدن كرد ونتوانست پرواز كند . محدوديت پيله وتلاش لازم براي خروج از سوراخ آن ، راهي است كه خدا براي ترشح مايعاتي از بدن پروانه بر روي بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز كند . گاهي تلاش همان چيزي است كه در زمين نياز داريم .اگر خدا اجازه ميداد بدون هيچ مشكلي زندگي كنيم ،فلج مي شديم ،به اندازه كافي قوي نبوديم وهرگز نمي توانستيم پرواز كنيم .
من قدرت خواستم خدا مشكلات را بر سر راه من قرار داد تا قوي شوم . من دانايي خواستم خدا به من مسئله داد تا حل كنم . من سعادت خواستم خدا به من قدرت تفكر وقدرت فهم داد . من جرأت خواستم خدا موانعي بر سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه كنم. من عشق خواستم او افرادي را به من نشان دادكه نيازمند كمك بودند . من محبت خواستم خدا به من فرصتهايي براي محبت كردن داد . من به هر چه خواستم نرسيدم اما به هر چه نياز داشتم رسيدم زيرا كه خداوند من حكيم بود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:35 توسط امید |
|
|
Shed Tears & Woman
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام تیر 1386ساعت 11:16 توسط امید |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:59 توسط امید |
|
|
If you love some one because you think that he or she is really gorgeous ....then it's not love... It’s “Infatuation" If you love some one because you think that you shouldn't leave him because others think that you shouldn't ... then it's not love.. It’s “Compromise" If you love some one because you have been kissed by him ... Then it's not love... It’s “Inferiority complex" If you love some one because you cannot leave him thinking that it would hurt his feelings .. then it's not love .. It’s “Charity" If you love some one because you share every thing with him ... then it's not love... it's "Friendship" BUT... If you feel the pain of the other person more than him even when he is stable and you cry for him
If you get attracted to other people but stay with him without any regrets
If you let him go knowing that he has to go but he doesn't want to
!...You Have It |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:50 توسط امید |
|
|
صداي خش خش برگهاي خزوني روي گوشم ناله مي كرد آسمون بغض شو تو پرده ابراي سياهش پاره مي كرد رعد و برق نگاه شهر و با صداش خواب زده مي كرد زمين از اين همه سنگيني بار بروي شونش گله ميكرد همچنان پاي پياده فارغ ازصداي خشم آسموني بي خيال از ناله هاي و گله هاي برگهاي سبز خزوني جاده هاي بي كسي رو گم مي كردم آروم آروم تن غربتو ميشستم زير قطره هاي با رون، من به ياد عطر بارون با کوله باری از خاطرات به انتظارت می مانم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 10:8 توسط امید |
|
|
نقش گروه خونی در شخصیت انسان در پی اعلام نظر دانشمندان زیست شناس كه خصلت ، منش، رفتار، توان، كارائی، خلاقیت و خلق وخوی هر فرد بستگی به گروه خون وی دارد. در كشورهای صنعتی غرب به ویژه ژاپن هنگام استخدام و انتصاب توجه به گروه خون فرد در اولویت است. توجه به گروه خون در مورد ازدواج هم اینك بیش از هر زمان دیگر شده است و برای جلو گیری از طلاق و ناسازگاری، دختر و پسر نه تنها لازم است از بیماری های ارثی دو خانواده آگاه شوند و دختر ، رفتار خانواده مادر پسر را با همسرانشان مورد مطالعه قرار دهد بلكه از گروه خونی یكدیگر با خبر شوند. توشینا كانومی (toshinakanomi ) پژوهشگر ژاپنی در رساله ای كه شش میلیون نسخه آن توسط افراد و شركتها خریداری شده…و همزمان ، توسط الكساندر بشر (Besher ) به انگلیسی ترجمه گردیده و به صورت یك دستورالعمل و راهنما در آمده است خصلتهای گروههای خونی را به این شرح مشخص ساخته است. گروه خونیO: صادق، خوشبین و پر انرژی هستند و از اعتماد به نفس بالایی برخوردارند. برای رسیدن به هدف قدرت و تحمل خوبی دارند. اگر در میانه راه به بیهوده بودن کاری که در حال انجامش هستند پی ببرند، خیلی راحت آنرا رها می کنند. درباره ی گذشته مثبت اندیشند، لذاچندان افسوس گذشته را نمی خورند. به مسائل مادی اهمیت می دهند. آرام و باثباتند و در برابر صداقت بسیار حساسند. رک و صریح نظراتشان را بیان میکنند. می توانند از جزئیات براحتی صرفه نظر کنند. غالباً از رهبری کردن خوششان می آید و معمولاً از قدرت تمرکز خوبی برخوردارند. گروه خونیA: محتاط در تصمیم گیری، بدبین و بسیار حساس هستند و مایلند مسائل را به دو گروه سیاه و سفید تقسیم کنند. به قوانین و استانداردهای اجتماعی بسیار اهمیت میدهند. از تحمل و صبر بالایی برای انجام کارهای فیزیکی و رقابتی برخوردارند. به آینده بسیار بدبینند و براحتی می توانند ظاهر آرامی از خودشان نشان دهند، حتی اگر عصبانی باشند. به نظرات دیگران بسیار اهمیت می دهند. اگر قلبشان بشکند، به سختی التیام می یابد. آنها بسیار مسئولند و همواره خطی بین کار و تفریح میکشند. آنها معتقدند که در مسائل دینی و اخلاقی می توان به کمال رسید. ترجیح می دهند از سرگرمی هایی بهره ببرند که از فشار عصبیشان بکاهد. گروه خونیB: براحتی از دیگران دستور نمی گیرند. سریع تصمیم گیری می کنند، قابل انعطافند و چندان به قوانین اهمیت نمی دهند. به مسائل علمی و اکتشافات علاقه فراوانی دارند. چندان صبور به نظر نمی رسند و از کارهای رقابتی خوشان نمی آید. معقول و خونسردند و درعین بامزگی، بسیار خجول هستند. از بیان ایده های جدید نمی هراسند. از مورد انتقاد قرار گرفتن ترسی ندارند. از انجام کاری به مدت طولانی خسته و دلزده نمی شوند. براحتی می توانند خاطرات گذشته را فراموش کنند. خلاق و مبتکر بوده و بین کار و تفریح نمی توانند مرزی قائل شوند. گروه خونی AB: رومانتیک و احساساتی هستند و به شدت فعالند. در تجزیه و تحلیل مسائل بسیار ماهرند. در نقدموضوعات مختلف بسیار منصف اند. درموقع لزوم نمی توانند سریع تصمیم بگیرند. برای سخت کار کردن و صبوبودن باید سعی کنند. درباره ی گذشته بسیار حساسند و از قدرت فهم بلایی برخوردارند. چندان مسئولیت پذیر نیستند. خونسردند اما در برخورد با مسائل غیرمنتظره خیلی زود نگران می شوند.حالات روحی آنها خیلی سریع تغیر می کند. می توانند در آنِ واحد چند کار را با هم انجام دهند و از کارهای هنری بسیار خوششان می آید |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:33 توسط امید |
|
|
Life is a gift, live it, enjoy it, celebrate it, and fulfill it.
A blind girl detested herself just because she was blind. She hated everyone, except her loving boyfriend. He's always there for me. She said that if she could only see the world, She would marry her boyfriend. One day, someone donated a pair of eyes to her And then she saw everything, including her boyfriend. Her boyfriend asked her, "Now that you can see the world, will you marry me?" The girl was shocked when she saw that Her boyfriend was blind too, and refused to marry him. Her boyfriend walked away in tears, And later wrote a letter to her saying. "Just take care of my eyes dear”. This is how the human brain changes when our status changes. Only few remember what life was before, And who's always been there even in the most painful situations.
-Touching isn't it.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 15:16 توسط امید |
|
|
بهار
روی تپه ی بهار نشسته ام. غرق در رویاهای خویش، به آسمان می نگرم و به راهنمایی پرنده ی بهاری با بالهای ابر در فضا پرواز می کنم. می گویم: عشق، بگو کجا خانه داری تا سر بر آستان تو نهم و همانجا خانه کنم. افسوس که تو پرنده ی بهار و نسیم سحرگاهان، هیچکدام خانه ندارید!
روح من مثل گل آفتاب گردانی، پیوسته رو به سوی آفتاب عشق و امید دارد. ای بهار، تو از من چه می خواهی؟ کی صلح و آرامشی را که تشنه ی آنم به من ارمغان خواهی داد؟
گذر ابرها و جویباران را می نگرم . دیدار این همه گردزر که با دست خورشید بهاران بر همه جا افشانده شده، مرا محسور می کند. این همه زیبایی، دیدگان مرا در سر مستی و خیرگی فرو می برد. همه جا صدایی چون زمزمه ی زنبوران عسل می شنوم. اندیشه های پیاپی در سرم می آیند و می گذرند. احساس می کنم که چیزی می طلبم، چیزی می طلبم که در نیمه ی راه غم و شادی است. از دل خود می پرسم: میان درختان که در شاخ و برگ آنها زر ناب و زبرجد در آمیخته اند، سراغ چه می گیری!
می گوید:سراغ روزهای گذشته را می گیرم. سراغ بهار عمر را می گیرم که دیگر باز نمی گردد!
شکوه ی نا تمام!..
ای آسمان!.. باور مکن این پیکر محزون منم.
من نیستم!.. من نیستم!
رفت عمر من، از دست من..
این عمر مست و پست من..
یک عمر با بخت بدش بگریستم، بگریستم!
لیک پای اندر گلم،
باری نپرسید از دلم..
من چیستم؟ من کیستم؟
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:49 توسط امید |
|
|
راز خوشبختي ...
بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد. پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد. مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست. اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود. مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد". پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت. مرد فرزانه پرسيد : تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟پسرک شرمزده اعتراف کردکه هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی" پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد. باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد. مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟"" پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است. فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم:
"راز خوشبختی اين است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری" |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:39 توسط امید |
|
|
منتظر تأييد ديگران نباش، به تحقير ديگران اهميت نده |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:36 توسط امید |
|
|
با انتشار امواج عشق جذاب تر شويد!
تو مشغول تماشاي اين صحنه هستي. به خودت نگاه كن يك گل شده اي. گلي زيبا و خوشبو. آنقدر خوشبو كه عطر رايحه اش در سراسر باغ پيچيده و هر كس از كنارش مي گذرد جذب اين رايحه مي شود. تو به آن گل خوشبو به خودت نگاه مي كني كه از خودش عطر عشق ساطع مي كند. براي گل فرقي نمي كند كه چه كسي در رهگذرش قرار گيرد و حتي وقتي تنهاست و كسي نيست عطر افشاني مي كند. تو آن گل هستي و در همه حال مشغول انتشار امواج خوشبوي عشقي و با نثار آن بيشتر از عشق سرشار مي شوي. تو در زندگي مثل اين گل هستي و هميشه حتي وقتي تنهايي از خود امواج عشق را به بيرون مي فرستي شاهد باش كه چگونه امواجي كه از تو به بيرون سرريز مي كنند مثل نيروي جاذبه ديگران را به سويت جذب مي كنند. تو ديگران را در ميدان مغناطيسي عشق قرار مي دهي و امواج عشق چهره اي زيبا و جذاب از تو مي سازد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 13:31 توسط امید |
|
|
انسان زمزمه می کند: پروردگارا با من سخن بگو! و ..... چلچله ای آواز می خواند. اما انسان صدای چلچله را نمی شنود. انسان فریاد می زند: پروردگارا با من سخن بگو! و ..... آسمان صاعقه می زند. اما انسان صدای صاعقه را نمی شنود. انسان اطرافش را نگاه می کند و می گوید: پروردگارا خود را به من نشان بده! و..... ستاره ها می درخشند. اما انسان درخشش ستاره ها را نمی بیند. انسان فریاد سر می دهد: پرودگارا معجزه ای بر من بیاور! و..... کودکی متولد می شود. اما انسان کودک را معجزه نمی پندارد. انسان نومیدانه گریه سر می دهد: پروردگارا مرا لمس کن! اجازه بده حضورت را احساس کنم. و..... پروانه ای فرود می آید و انسان را لمس می کند. اما انسان پروانه را از خود دور می کند و می رود. از امروز با خود عهد کن، هیچ کدام از موهبت های پیرامونت را خوار نپنداری. مواهب به صورتی که تو انتظار داری آشکار نخواهند شد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 9:12 توسط امید |
|
|
در دهکده ای کوچک مردی زندگی می کرد که به ابله بودن اشتهار داشت و ابله هم بود . تمام آبادی مسخره اش می کردند . ابلهی تمام عیار بود و مردم کلی با او تفریح می کردند.ولی او از بلاهت خود خسته شد . بنابر این از مرد عاقلی راه چاره را پرسید. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:59 توسط امید |
|
|
Once upon a time there was a bunch of tiny frogs.... who arranged a running competition. The goal was to reach the top of a very high tower. A big crowd had gathered around the tower to see the Race and cheer on the contestants. ... The race began.... Honestly, no one in crowd really believed that the tiny Frogs would reach the top of the tower. You heard statements such as: Or: "Not a chance that they will succeed. The tower is too high!" The tiny frogs began collapsing. One by one.... Except for those, who in a fresh tempo were climbing higher and higher...? But one continued higher and higher and higher.... At the end everyone else had given up climbing the Tower. Except for the one tiny frog who, after a big effort, Was the only one who reached the top! A contestant asked the tiny frog how he had found the Strength to succeed and reach the goal. Your dreams! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:50 توسط امید |
|
|
راهنمايي جهت مديريت بهتر وقت اگر معمولا جمله « من وقت انجام اين كار را ندارم » را به كار ميبريد يا كارهايتان را به دليل نداشتن وقت ، به تعويق مي اندازيد ، يك لحظه صبر كنيد و سپس با نظارت بيشتري روي وقتتان ، دوباره برنامههاي خود را از سر گيريد . در اين جا چند شيوه مؤثر ، جهت مديريت وقت مطرح شده است. اگرمايل به استفاده بهتر از اوقات خود هستيد؛ ابتدا بايد دقيقا بدانيد كه در حال حاضر وقت خود را چگونه سپري مي كنيد . به همة فعاليتهايي كه به طور معمول در هر روز كاري داريد، بينديشيد: قرار ملاقاتهاي، سرپرستي افراد، حضور در جلسات، مرور يا نوشتن طرحهاي پيشنهادي، تصميمگيريها، تكميل طرحها، تماس تلفني، تهيه گزارش، سفرها، مطالعه نشريات و..... همچنين، لازم است راجع به اوقاتي كه هر روز به دليل مسائلي مانند امور پيشبيني نشده، مزاحمت هاي مكرر، تأخيرها، برنامهريزيهاي نادرست، بحران مديريت، هدر ميروند ، نيز بينديشيد. يك روش مناسب به منظور مشخص كردن اوقات از دست رفته و جلوگيري از آن، تهيه دفتر يادداشت يا سررسيد و ثبت فعاليتهاي روزانهتان به مدت يك يا دو هفته درآن است. سپس مندرجات مشروح در دفترتان را تحليل والگويي راكه نمايانگر نوع فعاليتهاي روزانه شماست ، پيدا كنيد. آنگاه كليه جزئياتي كه شامل اجراي يك كار يا طرح ميباشد و يا كليه مشكلات و مزاحمتهاي موجود را رديابي كنيد. اين كار را چند ماه انجام دهيد و ياد داشتهاي خود را براي يافتن الگوهاي تكراري نظير مزاحمتها و اخلالهاي مكرر يا عادتهاي غيرخلاق، مطالعه كنيد. سپس راههايي جهت حذف و يا رفع آنها پيدا كنيد. عملكردهاي روزانه خود را كه آشكارا در يادداشتهاي خود آوردهايد ، با آنچه تصميم به انجام آن داشتهايد، مقايسه كنيد. اين روش به راستي شما را هشيار خواهد كردو نشان خواهد داد ، به چه ميزان موقعيتها را به ديگران واگذار ميكنيد و برنامه زمانبدي شما تحت فرمان ديگران و رويدادها «ونه شما »قرار دارد. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 8:43 توسط امید |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
تا هستیم باید باشیم و برای بودن باید دوست داشت و برای دوست داشتن باید عشق ورزید و برای عشق ورزیدن باید من را ، تو را به فراموشی سپرد و در هم خلاصه شد.
و درزندگي بارون نباش که فکر کنند با منت خودتو به شيشه مي کوبي ابر باش تا منتظرت باشن که بباري |
| پیوندهای روزانه |
|
کاکتوس سردسیری آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 اردیبهشت 1387 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
|
RSS
|